ديـــــدن لـبـــخـنـــد آنهـايـي
که رنج مي کــشند
از ديدن اشک هــايشان
دردناکتر است!

در خيابان راه بروم
و به خدا فكركنم
تا اين كه در مسجد بنشينم
و به كفشهايم فكر كنم ...
به زماني برگردم كه تمام غمم
شكستن نوك مدادم بود ...
دکتر شریعتی
و يک دريچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم !!!!
پی نوشت : عرعر!!
من از قهقهه هاي شوم بي فردايي 
از ناليدنهاي عاجزانه ي بي عصمت
از ديوار ، از پنجره هاي پرده کشيده
از شتاب لحظه هاي بي پير نبودن
از اين زيستن متنفرم
من از حسرت نخواهم مرد
از نفرت
ولي ،
شايد...
پی نوشت :
شايد بتوانيم سرگيجه را مستي فقرا بخوانيم...
برای حوایم
در برهوت دنیا
که جایم هر روز تنگ تر می شود!
این روزها گم می شوم در خودم
انتظاری نیست کسی بفهمد مرا...
خودم هم دیگر خودم را نمی فهمم!
هیچ جا هیچ خبری نیست
و من
در تناقض آگاهی و بی تفاوتی خودم
معلقم!
پی نوشت : ریش و قیچی دست خودت
بچه که بودم
بند کفشهایم را نمی بستم
تا زمین بخورم
و تو باز بازویم را بگیری
و خون پیشانی ام را
پاک کنی
.
.
.
خون،
بند،
نیامدی...