شـبـهـای روشـن
سرمایه های هر دلی حرف هایی ست که برای نــگفتن دارد...
باز من و قصه ي شب هاي تو باز من و خوشه ي پروين تو چشم ببندم که ببينم تو را ياد تو و قامت رعناي تو بسته مهرت شده ام من ، اسير تو ز برم دوري و من دورتر عشق خلاصه شده در نام تو
ناز نگاه و غم دست هاي تو
حلقه مهر و من مابين تو
باز نگفتن سخن از شرم و ناز
باز بگويم در گوش تو راز
چشمه ي چشمم شده چون آبشار
نار بريزد ز دلش شعله وار
دوري تو سخت مرا خسته است
غربت تو شوق مرا بسته است
با دل مجروح چه سان سر کنم
با قلمم نام تو از بر کنم
دست تو گيرم ، بشوم زين سرا
باز مرا حال دگر آمده
مرغ دلم ياد تو بر سر زده
آنچه که اندخته بدم پارسال
با نگهت گشته همه پايمال
زير و زبر شد دل من ، يار من
نام تو حک گشته به پرگار من
نقشي از آن خنده ي شيداي تو
مرغ دلم خسته و مجروح تير
واله و شيدا تو و من شورتر
رفتن معراج سر بام تو
