تبليغاتX
شـبـهـای روشـن

شـبـهـای روشـن

سرمایه های هر دلی حرف هایی ست که برای نــگفتن دارد...

در میان هیاهوی گرم نذری تاسوعا

و صدای پر شوق بازی بچه ها

تنها صدای سکوت پدربزرگ بودکه بگوش میرسید

پدربزرگ برای همیشه از میان ما رفت

اما باور کردنش ممکن نیست

قلب نازنینش که از حرکت ایستاد

پرنده پرید از شاخه بید حیاط و دیگر هرگز باز نگشت

حتی دستان معصوم رو به آسمان کودکان هم

خیس از اشک پایین آمد

باد صدای قرآن را در خانه می پیچاند

و من خیره به روزنامه دست  نخورده صبح

کنار عینک و مدادش

به تک ضربه های ساعت کهنه دیواری گوش می کنم

صدایی خسته و بی جان

گویی او هم بعد از پدربزرگ حساب دقیقه ها از دستانش در رفته اند

نوشته شده در یکشنبه 28 آذر1389ساعت 3:57 توسط بهنام | |


 

امروز را به باد سپردم

 

امشب کنار پنجره بیدار مانده ام

 

دانم که بامداد

 

امروز ِ دیگری را با خود می آورد

 

تا من دو باره آن را

 

بسپارمش به باد ....

 

 



پی نوشت :    می توان با هر صدای هرزه ی دستی

                                                بی سبب فریاد کرد و گفت :

                   آه من بسیار خوشبختم !

 

 برای فروغ فرخزاد

نوشته شده در پنجشنبه 4 آذر1389ساعت 0:36 توسط بهنام | |


 این صفحه را به اشتراک بگذارید