شـبـهـای روشـن
سرمایه های هر دلی حرف هایی ست که برای نــگفتن دارد...
خواب ها بوي زنگار گرفته اند و آينه ها ورم کرده اند... من از قهقهه هاي شوم بي فردايي از ناليدنهاي عاجزانه ي بي عصمت از ديوار ، از پنجره هاي پرده کشيده از اين زيستن متنفرم من از حسرت نخواهم مرد از نفرت ولي ، شايد... پی نوشت : شايد بتوانيم سرگيجه را مستي فقرا بخوانيم...
نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت
4:36 توسط بهنام | |


