شـبـهـای روشـن
سرمایه های هر دلی حرف هایی ست که برای نــگفتن دارد...
بچه که بودم بند کفشهایم را نمی بستم تا زمین بخورم و تو باز بازویم را بگیری و خون پیشانی ام را پاک کنی پیوست:
.
.
.
خون،
بند،
نیامدی...

جای نداشته هایم درد می گیرد
با اینکه من همین جا
زیر همین خورشید نشسته ام
اما یادت نرود
لبخند هایت را یک به یک بر زمین بیاندازی
اینجا آنقدر جاده ها شبیه هم اند
که شاید بی نشانه
.
.
.
مسیر خانه را فراموش کنی...
وقتي كه نمي خندي
از فشار لبهايت
خوب مي فهمم
دلهره داري تا مبادا
تنهائيت را بالا بياوري...

