تبليغاتX
شـبـهـای روشـن

شـبـهـای روشـن

سرمایه های هر دلی حرف هایی ست که برای نــگفتن دارد...

می گم :

این مطلب زیبا رو تویه یه وبلاگ ناز خوندم دیدم حیفه شما نخونی

یه کم غمگینه شایدم یه حقیقت شایدم یه اشتباه در هر حال یه تجربه ست...

 

نوشته بود :

تا به حال فکر کردید که آدم امانتداری هستی یا نه ؟ و اگه یه روز یک چیزی بهت بدن اما نتونی ازش خوب نگهداری کنی می خوای چی جواب بدی؟

همیشه شنیدم که می گن خدا دل تو سینه هر آدم امانت گذاشته و وظیفه داریم که ازش خوب نگهداری کنیم اما من خیانت کردم باید کاری می کردم که هیچ کس نفهمه با دلم چه کار کردم .

منم یه روز یک دل داشتم که با دیدن خنده ها می خندید با غم و دردها همدرد می شود و با دیدن یک عاشق به فکر فرو می رفت و با دیدن یک نگاه.......می سوخت.

همه چی با یک نگاه شروع شد نگاهی  که فکر نمی کردم به راحتی زندگیم به هم بریزه نگاهی که فکر می کردم سر شار از عشقه، شدم اسیر عشقی که منو با زنجیر عشقش پایبند خودش کرد ،شدم عاشق چشمهایی که شد دشمن جون و زندگیم  ،چشمهایی که راحت رول بازی می کرد وبیچاره دلی که ساده لوحانه اینهارو باور می کرد اما نقش تا کی ؟ فریب تا کی؟ثانیه ها در پی هم می گذشتن و زمان سریع طی می شد و من بودم که توی دنیای خودم گذشت زمان رو احساس نمی کردم ، همه چی به سرعت گذشت دیگه چشمهای اونهم نای بازی دادن نداشت باید می رفت

تا به خودم آمدم دیدم تنهام ،من موندم و یه قلب شکسته و یه اتاق خالی 

 

روز ها سپری می شد موندم تو زندونی که خودم برای خودم ساخته بودم ،خودمو با زنجیر عشق کسی پایبند کردم که حتی نیومد سری به صید خودش بزنه .

باید به خودم بیام درسته همچی رو باختم اما هنوز زنده ام و نفس می کشم بلند شدم و به سمت ریزهای قلبم رفتم به سختی کنار هم گذاشتم اما تیکه های از آن را پیدا نمی کردم دوباره بهم ریختم و با دقت چیدم اما بازم نبود  به یاد آوردم که آنها رو همراه احساس و وجودم پیش نگاههای هوس آلودش جا گذاشتم راهی برای بازگشت نبود مجبور بودم یه جوری سر همش کنم اما هر کاری می کردم جلوه خوبی نداشت آخر تصمیم گرفتم  برم با خاک درستش کنم چون می دونستم که با خاک آفرینشم شروع شده بود . خاک آوردم نشستم دور قلبمو یک حفاظ کشیدم گذاشتم تا خشک بشه درسته دیگه دلم مثل اول  نبود دیگه زندگی نمی کرد اما شده بود مجمسهء از چیزی که فقط اسمش رو دل می شد بزاری

اما دیگه خیالم برای یه عمر راحته که دیگه کسی نمی تونه با چشماش با وجودش به دلم نفوذ کنه ............

شدم یک سنگدل واقعی که دیگه حتی به خیانتی که در حق امانتم کردم فکر نمی کنم.

 

نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد1385ساعت 19:4 توسط بهنام | |


 این صفحه را به اشتراک بگذارید