شـبـهـای روشـن
سرمایه های هر دلی حرف هایی ست که برای نــگفتن دارد...
دستهايي که هنوز به امضاي مرگ کسي روي کاغذ ننشسته اند و براي التماس به کسي ، قلم به دست نگرفته اند دستان سردم از هميشه خجالت زده تر شدند کاش دستانم براي بزرگ شدن کاش اينقدر زود يادشان نميرفت که يک روز شادي مي آفريدند ب ۱۱/۱۲/۸۴
قلبم هنوز از از گرماي آن دستها ملتهب است
چه حرارت شيريني ،
خودشان گفتند
آن دستها گفتند
گفتند که هنوزمحبت پاک کودکانه زنده است
و من ...
به دستهاي کوچک بچه ها اين روزها وقتي گرم ساختن آدم برفي يخ ميکنند و حتي از زير دستکشهاي رنگي و بافتني سرخ ميشوند فکر ميکنم
به دستهايي که ميشود از فرط مهرباني بوسيدشان به دستهايي که هنوز بوي اسکناس نگرفته اند
به دستهايي که هنوز مانده تا مثل آدم بزرگها ياد بگيرند جفا کنند
دستهايي که هنوز روي رخسار کسي به ضرب فرود نيامدند
دستهايي که هنوز به خون کسي آغشته نشدند
دستهايي که هنوز چشم کسي به آنها نيست براي خرجي دادن , که همين نگاه به آنها جواز بدهد دست به هر کاري بزنند
دستهايي که نهايت کاري که کرده اند در جشن تولد هم سن و سالانشان تا سر حد سرخ شدن بهم خوردند و شادي آفريدند
يا گيس بلند دختري که عروسکشان نميدهد را کشيدند
دستهايي که هنوز حناي زندگي رنگشان نکرده
دستهايي که با همه ي کوچکي بزرگ اند و پر سخاوت
دستهايي که هنوز براي عقد پيمانهاي دروغين براي اعلام همراهي که عمرش به کوتاهي يه پلک زدن است ژست مودت به خود نگرفته اند
دستهايي که هنوز ياد نگرفته اند ميشود به نشانه ي رد به سينه ي کسي کوبيده شوند
براي اين همه تغيير کردن
شتاب نميکردند


